تبلیغات
خودمونی - داستان چوپان و بز

خودمونی

خدایا مبادا از اون ادمایی باشم که هیچ وقت نرسم ؟؟

چهارشنبه 15 دی 1389

داستان چوپان و بز

نویسنده: حامد   طبقه بندی: خواندنی ها، 

چوپان بیچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوی آب بپرد نشد كه نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود كه حیوانی چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبی كه بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره كار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود كرد.

بز به محض آنكه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه كاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد كه آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد
آب را كه گل كردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.

... و من فهمیدم این كه حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شكند چه رسد به انسان كه بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد

نظرات() 
How do I stretch my Achilles tendon?
شنبه 25 شهریور 1396 01:47 ق.ظ
Good day! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting a new initiative in a
community in the same niche. Your blog provided us useful information to work on. You have
done a extraordinary job!
مهیار یا سید
چهارشنبه 15 دی 1389 01:22 ب.ظ
سلام داداش من انشالله عروسیمون
شما رو دعوت میکنیم هرچی باشه داداش دامادی
پاسخ حامد : آخ جون عروسی.بالاخره قرار شد رنگ شادی رو ببینیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :